احمد احمدى بيرجندى

66

مدايح محمدى در شعر فارسى ( فارسي )

گوهر چار عقد [ 6 ] و نه دُرج [ 7 ] اوست * اختر پنج ركن [ 8 ] و نه برج اوست شِقّهء [ 9 ] عرش ، عطف دامانش * ملك از زمرهء غلامانش آنكه مه بشكند به نيم انگشت * آفتابش چه باشد اندر مشت ؟ و آنكه در دست اوست ماه فلك * پايش آسان رود به راه فلك شب معراج كوس مهر زده * خيمه بر تارك سپهر زده گذر از تير و از زحل كرده * مشكل هفت چرخ حل كرده سرّ سر جمله‌ها بدانسته * شرح و تفصيل آن توانسته دَردَمى شد نود هزار سخن * كشف بر جان او ز عالم كن به دمى رفته ، باز گرديده * روى او را به چشم سر ديده ميم احمد چو از ميان برخاست * بيقين خود احد بماند راست راه دان اوست ، جبرئيلش ساز * هر چه او آورد ، دليلش ساز اى فلك موكب ، ستاره حَشَر [ 10 ] * وى ز بشرت [ 11 ] گشاده روى بشر هاشمى نسبت قريشى اصل * ابطحى [ 12 ] طينت ، تهامى [ 13 ] فصل علم نصرتت ز عالم نور * يَزك [ 14 ] لشكرت صَبا و دَبور [ 15 ] چرخ نه پايه پاى منبر تو * به سر عرش جاى منبر تو معجزت سنگ را زبان بخشد * بوى خُلقت به مرده جان بخشد روز محشر ، كه بار عام بود * از تو يك امّتى تمام بود ز ايزد و ما درود چون باران * به روان تو باد و بر ياران پى نوشتها

--> [ 1 ] - پايمرد : شفيع ، واسطه . [ 2 ] - سفر آدم : كتاب حضرت آدم . منظور اين است كه پيامبرى حضرت آدم ( ع ) پيكى بود كه از